بسم الله الرحمن الرحیم
باسلام 
من فرهاد ۲۵ساله اهل تبریز هستم . میخواهم خاطراتم را ازبهترین لحظات عمرم که با تلخی
میگذرد برروی کاغذ بیاورم .لحظاتی که میتوانست برای من هم شیرین وبه یاد ماندنی باشد


ولی.........
پارسال آذرماه بود که دختر خاله مادرم نادره خانه امان زنگ زد وما را به قند شکون فاطمه
دخترش دعوت کرد من با ماشین پدر را به خانه آنها در سردرود بردم وخودم برگشتم بعداز
ساعتی رفتم وپدرم را آوردم . فردایش مادرم زنگ زده بود وگفته بود که کار خیرتان مبارک .
بعد نادره گفته بود البته با ناراحتی اقدس نه شد که! مادرم گفته بود چرا ؟ نادره گفته بود
عموها وبرادرهاش پسر را نپسندیدند علی (پدر زنم )هم میگوید آنها که اینطور میگویند من هم
نمی خواهم حالا ماندیم که چکار کنیم . از این طرف هم دختر خیلی ناراحت است که در
محله آبرویم میرود مردم فکر میکنند که من ایرادی داشتم حالا هم انقدر گریه کرده که رفته
آن اتاق و از انجا بیرون نه آمده علی هم میگوید (پدر زنم ) وسایلهایشان را پس بدهید من
هم نمیدانم اقدس (مادرم ) ماندم که چکار کنم !!!!! اصلا اقدس نمی دانم چه شد چشم و
گوشمان بسته شد نفهمیدیم چکار میکنیم ٬میخواهم فردا ببرم وهمه چیزشان را پس بدهم
وبگویم که دختر می گوید من نمیخواهم شوهر کنم . فردای آن روز من مادر و خواهر را به خانه
آنها فرستادم گفتم بروید وببینید نظر شان در رابطه با آن پس جدی است ٬بگوید که من هم
خواستگار فاطمه هستم . انها هم رفته بودند ودیده بودند که نادره (مادر زنم) میگوید که نه
عمو هاش نه برادرانش هیچ کدام پسر را دوست ندارند همه چیزشان را پس خواهیم داد .
بعدش مادرم گفته بود که ناراحت نباشید ما هم خواشتگاریم اگر به آن ندادید ونظرتان قطعی
است ما هم هستیم ٬دوست داشتید با هم وصلت میکنیم . آنها هم مات مبهوت مثل این
که انتظارش را نداشته باشند نگاه کردند دختر یواشکی به پدرش گفته بود که برو شیرینی
بخر وبیا .دو روز بد هم مادرم با خواهر کوچکم صدیقه رفتند برای آره یا نه !!!! که نادره گفته بود
که حالا ما تازه از آنها تمام شدیم کمی صبر کنیم ببینیم چه میشود٬مادر و خواهرم هم برگشته
بودند . دیگه من نگذاشتم که مادرم به خانه انها زنگبزند وآنها در فشار باشند ۱۰٬۱۵روز از ان
موضوع گذشته بود که یک روز صبح نادر به خانه خواهرم زنگ زده بود وگفته بود که مثل اینکه
اقدس از ما ناراحت شده چون هر چه زنگ مزنم گوشی را برنمی دارد. خواهرم هم گفته بود
که نه ! نادره دختر خاله .بابا وفرهاد به مامان گفتند که دیگه با آن ها حرف نزن بگذار به هر کی
دوست دارند بدهند شاید از من بهتر آمد وبعد نادره گفته بود که نه از فرهاد بهتر به کی
می خواهم بدهم .روز بعدش هم پدر زنم به پدرم زنگ زده بود و خلیل (پسر عمو)گوشی را
برداشته بود به خلیل گفته بود که اگر آقا مرتضی آمد بگو به من زنگ بزند ولی بابا زنگ نزده
بود چون زیاد به این وصلت راضی نبود. پدر زنم دوباره به مغازه زنگ زده بود وگفته بود که آقا
مرتضی دختر مال شماست هر چه خواستید به کنید شما به این حرفها چه میگوید ؟؟؟ پدر
هم گفته بود که من خاطر شما را خیلی میخواهم ولی برای وصلت وفامیلی دوباره راضی نبودم ٬
ولی حالا که نادره و دختر واقدس وفرهاد این طور میخواهند من هم حرفی ندارم ٬وگرنه اگر به من
بود میگفتم نه!!!!!!بگذارید همین طوری فامیل و دختر خاله بمانید پدرم گفته بود :علی آقا تا عید
اینها هرچه که به شما آوردند ویا گفتند من نمی دانم وخبر ندارم اینها خود سرانه میکنند در
ضمن بگذارید دختر و پسر هم در این مدت خوب فکراشونه بکنند ببیند چه میشوند یکی هم
این که ما قسط ماشین را میدهیم به همین خاطر حتی تا یکی دو ماه بعد از عید هم نمیتوانیم
خودمان را پیدا کنیم 
شده و قضییه خواستگاری جای درز کند خلاصه تا عید لا اقل هفته ای یکبار
خانه همدیگر میرفتیم وبرای شام وناهار می ماندیم البته اونها بیشتر از ما
می آمدند چون پدر من زیاد تمایلی نداشت اگر هم می رفت ما به زور می
بردیم در طول این مدت پدرم دایم موقع شام ویا نهار که با هم بودیم مرا
نصیحت می کرد میگفتم پسرم من این موها را تو آسیاب سفید نکردم
باروحیاتی که من از تو سراغ دارم تو نمی توانی با آنها جور در بیایی باید
زندگی پسر و عروس آنها را ببینی و بترسی ! میبینی چطور در زندگی
پسرشان دخالت میکنند ودایم بد گویی عروس و مادرش را میکنند و از آنها
برای همه یک غول ساخته اند ٬ حرف زدنه علی (پدر زن ) را می بینی که
چطور هر جا می نشیند می گوید اگه زنه امیر (برادر زنم) زایمان کند بچه را
ازش می گیرم و یک راست به محضر خواهم برد وطلاقش را خواهم داد .
می بینی هنوز که هنوز است ٬امیر برای خودش زندگی مستقلی دارد و
مستاجر است به او می گوید باید برای من پول بیاوری دیدی چطور ایام
نامزدی پسرشان را برایشان زهر کرده بودند ودر عروسی انها چطور دعوا راه
می انداختند و دست و پای مادر عروسشان را می لرزاندند. پسرم اون امیر
بود که توانست زندگیش را نگه دارد وگرنه اگر به حرف آنها بود صد باره
طلاقشان را گرفته بودند . من برایم مثل آیینه است و به تو بلد هستم تو
نمی توانی این جور رفتارها ودخالتها را تحمل کنی . آنها با این که از لحاظ
مالی خیلی خیلی پایین هستند ولی ادعا یشان زیاد است و خود خواه
هستند وخودشان را زیبا تر و بهتر از همه می داند و انتظار دارند همه به
دخترشان بگویند تئ چقدر زیبا هستی دختر هم دختر چشم و گوش بازی
سر به زیر نیست آنقدر بهش گفتند که قشنگی بهش تلقین شده .
رفتار ان را با بزرگتر هایش ببین که چطور در عروسی برادرش میان همه
گفته که به دهان همه آنها فلان کنم ....... اصلا یک ذره مقید نیست . من
صلاح نمیدانم که تو با چنین خانواده ای وصلت کنی . ولی کی بود که این
حرفها و نصیحتها را گوش کنند همش میگفتم پدر تو نمی دانی تو خودت
خود خواه و بدبین هستی ..! مادرم هم عین من حرفهای پدرم را قبول
نداشت . مادرم بیشتر به قیافه ی دختر توجه میکرد و میگفت اخلاق هایمان
یکی است میتوانیم جور در بیایم . مادرم که این حرف را میزد چون آنها که
به خانه ما می آمدند همش با مادرم بگو بخند میکردند ومادر هم فکر میکرد
از نادره بهتر تو این دنیا نیست و آسمان سوراخ شده و فاطمه افتاده زمین
خلاصه بیست روز از عید می گذشت ما هم تا آن زمان پیش قدم نشده
بودیم چون هنوز هم قصد ماشین را که ماهی ۲۰۰۰۰۰۰دو میلیون ریال بود
میدادیم و من هم دو ماه بود که در جهاد توسط یکی از فامیل هایمان کار
پیدا کرده بودم و می رفتم وهنوز هیچ پولی به من نداده بودند فقط بیمه
کرده بودند وموقعه قرارداد هم شنیده بودم که در آنجا هر چهار یا پنج ماه
پول میدهند . من هم گفتم که خوب میشود پولهایم می ماند و جمع میشود
به دردم میخورد ومن موقعه بر گشت از کار با ماشین کار میکردم و پول
اقساط و خرج خودم را در می آوردم خلاصه میگفتم ٬ بیست روز از عید می
گذشت که نادره آمد خانه ما خواهرم صدیقه هم منزل ما بود گفته بود
اقدس میگویم هر کاری میخواهید بکنید بکنیم دیگر من به عمه ها و عمو
های فاطمه گفته ام وهمه فهمیدند مادر هم گفته بود مگر ما نگفته بودیم
هنوز کسی نفهمد بخدا نادره ما هنوز حاضر نیستیم خودت میدانی فرهاد
تازه سر کار می رود واز انجا هم پولی نمی دهند فقط با ماشین کار میکند
آن هم که میرود به قسط ماشین .بعد نادره گفته بود :ای بابا مگر ما از شما
چه میخواهیم فرهاد هم عین پسر خودمون . فقط یک انگشتر دستش کنید و
یکی هم این که پسر بیاد و دختر را ببیند ....و یک عقد جزیی هم ببریم ودر
محضر خوانده شود وبماند

ماه دیگه از آنجا میرویم می خواهم هر کاری که میکنیم در آن خانه اتفاق بیافتد ما نمی توانیم ۷٬۸ماه
صبر کنیم اینها را گفته بود و رفته بود عصر آن روز مادر به من وبابا حرفهای نادره را گفت بابا هم گفت:
گفتی که هنوز نمی توانیم کاری بکنیم من هم گفتم . میگفتی یکسال صبر کنند ومن خودم را پیدا کنم
من هم یعنی میگفتم که مادر خودش برود و یک انگشتر دسته دختر کند ویک سال دیگر هر کاری
خواستیم بکنیم ومن هم کمی خودم را پیدا کنم درست است که من ۴ماه قبل خودم خواسته بودم که
مادرم برود خواستگاری آخه ان موفعه پول داشتم وحال که این مدت گذشته بود من میدانستم که حال اگر
بخواهیم کاری بکنیم باید با قرض این کار را انجام میدادم من هم نمی خواستم این طور شود.
میخواستم روی پای خودم به ایستم و زندگیم را با قرض و نزول آغاز نکنم ه خلاصه فردای آن روز علی زنگ
زده بود و گفته بود که اقدس شب با آقا مرتض بیایید خانه ما حرف بزنیم پدر ومادر رفتند علی گفته بود
فرهاد هم عین پسره خودم هست ما که نمی خواهیم اول جوانیش به فشار بگذاریم وبگویم که این وآن
را بخر همین که جوان سالمی است وسیگار نمی کشد و غیرت دارد ودوست باز نیست میلیون ها ارزش
دارد . شما وقت یه انگشتر بیاورید ٬ به دوست امیر هم میگویم بیاید ودر خانه یک عقد میخواند و میماند
در عوض موقعه عروسی برایشان جشن مفصل میگیریم وفامیلهارا خبر
میکنیم .خلاصه بعد قرار و مدارها گذاشته شده بود و قرار شده بود که من فردا بروم
ودختر را ببینم و حرفهایمان را به هم بزنیم.لازم به ذکر
است که تا این زمان بنا به در خواسته نادره هیچ کدام از فامیلها حتی برادر زن خودم از جریانها خبر
نداشته باشند آخه نادره به مامان و خواهرم گفته بود که من یکدونه دختر دارم میترسم که بفهمند
وجادویی بکنند و اتفاقی برایشان بیفتد خواهرم گفته بود نه بابا فکر نکنم کسی این کار را بکند این
کارها گناه است مامان هم گفته بود آره هیچ کس این کار را نمی کند بعد خواهرم میگوید نادره گفت من
از فامیلهای خودم مطمین هستم که این کار را نمی کنند به فامیلهای طرف شما شک دارم .منظورش
خاله شهناز بود چون میگفت شهناز آنقدر پیش من از فال بین وجادوی حرف زده که ازش میترسم ٬
بگذارید عقد خوانده شود بعد آنها بفهمند خلاصه فردای آن روز من به اتفاق خواهرانم ومامانم با یک
دسته گل ویک قوطی شیرینی ویک قواره چادری به خانه آنها رفتیم . البته من خودم چادری خریدم که
اگر به توافق نرسیدیم ودختر اخلاق مرا ومن هم اخلاق او را نپسندیدیم چادر را نمی خواهم . وقتی
رسیدیم ما به یک اتاق رفتیم من از اخلاقم گفتم از چی خوشم می یاد و از چی خوشم نمی یاد واز
وضعیت مالیم گفتم که من فعلا هیچی نمی توانم بخرم چون تازه سر کار میروم واقساط ماشین تمام
نشده و او هم گفت میدانم قبلا مادرت همه چیز را گفته ومن میدانم که هیچ چی نمیخرید ولی اگر شده
من از شما هیچی نمی خواهم نه لباس ٬نه کفش ٬ نه عروسی ......٬ یک سرویس طلا میخواهم آن هم
رنگش سفید باشد من هم قبول کردم گفتم میخرم حتی اگر قرض کنم در ضمن یک چیزی را هم زیاد
تکید کردم که دوست ندارم برادرانت ویا پدر ومادرت در زندگی ما دخالت کنند حتی پدر و مادره خودم را
هم گفتم وهمین طور گفتم که دوست ندارم اگر روزی بینمان حرفی پیش آمد کسی با خبر شود دوست
دارم خودمان دو تای حلش کنیم واو هم قبول کرددر ضمن او فقط گفت که تو چطور شد که من فاطمه را
میخواهم 
ادامه مطالب روز بعد